آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

آراد قلب مامانی

تولدت مبارک گلم

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک   قربون قد و بالات تولدت مبارک .انشالله اونقدر عمرت دراز باشه تا بتونی به همه خواسته ها و ارزوهای کوچیک و بزرگت برسی انشاالله طول عمر مهم نیست کیفیتش مهمه گلم دلت شاد و  لبت خندون همیشه این ارزوی همیشگی مامانه با هر چی شاد باشی باهات شادم و اگه غمگین غمگینم خلاصه دربست  مخلصیم اقا دربست                                     امروز ساعت 18:05 روز جمعه د...
9 اسفند 1392

برف

سلام جوجو جونم   صبح قشنگت بخیر.البته الان خوابی و ساعت ٧:٠٦ دقیقه صبحه آراد گلی پریروز نشسته و داره با خدش صحبت میکنه: آخه ابر ها شما قدر بدین همه جا برف باریدین جز شهر ما منم گفتم پسرم دعا کن تا اینجا هم برف بیاد گل پسرم دعا کرد و از دیشب داره برف میاد   پاییز ی لنگه دستکش اراد تو خیابون گم شد  و مامان هنرمند نشست برا پسرش از اون دستکشایی ک تا نصفه انگشتن برا عسلش بافت اما عسل خوشش نیومد و میگفت انگشتام همشون یخه اگه برف بیاد من نمیتونم برف بازی کنم چون دستکشم سقف !!! نداره منم دیشب دیدم که برف میاد از ساعت ٥ بیدارشدم و سقف برا دستکش پ...
11 بهمن 1392

هیپنوتیزم

اواخر تابستان امسال رفته بودیم عروسی پسر دوست قدیمی مامان و بابام شهر میانه بعد رفتیم خونه اون کی دوستمون اقای سیدین  ی پسر نوجوون داره به اسم پارسا اراد تسبیح و برداشته بود جلوی چشمای پارسا اینور و اونور میکرد بعد بهش گفت وقتی این تسبیح رو نگه داشتم تو چشاتو وا کن و بگو :  إ ! من کیم؟ اینجا کجاست؟ و اقا پارسا دقیقا همونطور عمل کرد قربون دوتاتون برم خیلی با نمک بودن اون لحظه ...
27 دی 1392

اراد و عمو فیتیله ایها

سلاااااااااااام امروز خیلی شادم چون با ارادی رفته بودیم خدمت عموهای فیتیله ای که اومده بودن شهرمون.خیلی خوب بود خیلی انگار به این جشن نیازمند بودم بیشتر خودم ذوق داشتم تا ارادی ...
27 دی 1392

سلام عشق کوچولوی من

سلام قلب مامان خیلی وقته برات نمینویسم اما امروز اومدم که بنویسم .حالا که ماشالله کمی بزرگتر و عاقلتر شدی منم بیشتر به  کارام میرسم دوست دارم هر هنری رو یاد بگیرم تو این ٢ سال اخیر کمی برات بافتنی بافتم.معرق کار کردم .کاشی کاری کردم.بافتنی با قلاب رو یاد گرفتم البته اموزشهای شما همچنان هست. برای خودت مردی شدی عزیزم.خیلی خوب و بی غلط صحبت میکنی غذات رو خودت بعضی وقتا با کمک مامان میخوری. تو اشپزی کمکم میکنی .یاد گرفتی که ببخشیدا خودت رو تمییز میشوری.ماشاالله اقایی شدی برا خودت بعضی وقتا دستور میدی بعضی وقتا عصبانی میشی با بچه ها بازی میکنی اوستایی هستی واسه خودت تعمیرات میکنی پیچ ها...
25 آذر 1392

آبله مرغان

بچه های همسایه طبقه بالاییمون ابله مرغان گرفته بودن و با رفت و امدهای انان آرادی هم از روز جمعه غروب هفته پیش دچار این بیماری شد و الان که روز یکشنبه است دقیقا 10 روزه که با این بیماری در جنگه.سخت بود ولی  خوب شد که گذشت.الان هم دوران نقاهت رو پشت سر میگذرونه و زخمهاش کم کم از بین میرن خدایا به خاطر همه داده ها و نداده هات شکر ...
25 آذر 1392